این زبون بسته هم حق داره کمی استراحت کنه . بله درسته زبون بسته‌ی زبون بسته هم نیست اما خب از زبون بسته ها به حساب می‌آد. درست 9 ساعته که داریم چشم در چشم به هم نگاه می کنیم. هر کاری هم که می گویم همینطور که تو چشام داره نگاه میکنه انجام میده. اعتراضی هم نداره. حالا فقط کمی خستس، هن و هن میکنه.

تو این 9 ساعت شاید سر جمع نیم ساعت از چشام و دستورام خلاص بوده. اونم موقعی که نیازی داشتم که نمی شده دیگه...

این زبون بسته و من هر دو حق داریم بریم استراحت کنیم. اگر چه زیاد طاقت دوری هم رو نداریم.

****

راستی بید در خاک چه می جوید؟

که سر از خاک بیرون آورده و تهمت جنون را چون زنجیری به گردن می کشد

راستی مگر او در ریشه چه پنهان دارد؟

چرک نباشد

بخواهم بنویسم چیزی حدود هزار صفحه می‌شود یا به عبارتی 500 صفحه آ 4 دستنویس.

اما بعد از نوشتن ، مثل نسخه دکترها، باید سعی کنم آن‌چه نوشته‌ام را بخوانم.

ورد موجود خوبی است همین که الان دارم در آن می‌نویسم. اما من خودکار را هنوز دوست دارم . دوست‌تر دارم. تبلیغش نباشد ، بیک از همه بهتر است به شرطی که آبی باشد سرش . سیاه آدم را یاد بدی‌ها و سیا‌هی‌ها می‌اندازد. برای همین همیشه آبی‌اش را می‌خرم اما نمی‌دانم چطوری‌ می‌شود که آبی خود به خود سیاه می‌شود. خودکارها را می‌اندازم توی یک کارتن. می‌روم دوباره آبی‌اش را می‌خرم خوب نگاه می‌کنم که آبی باشد اما ماجرا تکرار می‌شود

بخواهم بنویسم چیزی حدود هزار صفحه می‌شود، اما با سیاه نمی‌خواهم.

الان 27991 خودکار مشکی دست نخورده دارم . حاضرم همه را تقدیم کنم اما با آن‌ها لااقل چیزی بنویس که کمی شاد باشد. تمیز باشد چرک نباشد. می‌توانی؟

آخر ما هم تصمیم داریم زین پس شاد باشیم

هر چند شاید عده ای ما را سرخوش تلقی کنند، ولی مهم نیست، یعنی چندان مهم نیست

خوب که فکر می کنم می بینم زبان تلخ ، نامیدی و استرس خوب نیست. زین پس ما هم شادیم، هر که هر چه می خواهد بگوید...

دستم اگر نگیرد

روزهای خوبی نیست. تلخ تر از زهر است و سخت تر از سنگ

برای نوشتن هوا کم است

زندگی مثل همین خط بالا اشتباه تایپی است ظاهرا . شاید هم عمدی باشد . که می‌داند؟

دستم اگر نگیرد غم می کشد به زیرم

گریز حضور

به‌طور شگفتی دستانم دراز شد و توانستم بگیرمت. حالا این‌جا کنار میز یا روی آن می‌نشینی و مرا نگاه می‌کنی یا فقط فکر می‌کنی . یعنی من فکر می‌کنم که فکر می‌کنی

این‌جا به اندازه کافی جا هست . یعنی آنقدر هست که تو هم باشی ، منم باشم و این میز و خرت و پرت.

بی‌قراری نکن

خب از قفس بزرگتر است. این را که نمی‌توانی انکار کنی. بیا این را بگذار دهانت. آب می‌خواهی؟ همین‌جا این کنار است. بنوش.

فردا نیستم. گندم می‌خرم.، تو باش. در و پنجره‌ها را بسته‌ام تو هم که کلید نداری سعی نکن بروی . جز این که خودت را خسته و آزرده کنی حاصلی ندارد. شیشه نمی‌شکند.

حضور تو در تنهایی ِ من معجزه است. حالا تو داری فکر می‌کنی... راستی به چه فکر می‌کنی؟

خسته‌ام کرده‌ای ! از بس که سکوت و سکوت.

یادت می‌اید که روزی ....

حالا من دستانم کوتاه است. حالا مهم نیست.....

حالا که هستی.... هستی اما که نیستی

بی‌قراری نکن

باشد، باشد، بیا این هم  پنجره

برو....

فقط خاطرت باشد

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها

به باران

برسان سلام ما را

حالا که می‌خواهم بروم بخوابم، این ابر سیاه سنگین آمده کنار پنجره نعره می‌کشد.

کار امشبش که نیست.تقریبا هر شب می‌آید پشت پنجره نمی‌گذارد بخوابم.نه این‌که همیشه نعره بکشد.گاهی سوت می‌زند،گاهی آواز می‌خواند، گاهی دست‌هایش را می‌آورد جلو و جوری که انگار می‌خواهد خفه‌ام کند گردنم رافشار می‌دهد.اما نه تا حدی که خلاصم کند تا مرز خلاصی می‌بردم و بازم می‌‌آورد.

نه برف هست نه باران. کوفت هم نیست. ابری که می‌گویم نمی‌بارد اصلا.ادایش را در می‌آورد.صدای شرشر می‌آید اما فقط صداست.پنجره را که باز می‌کنم این را می‌فهمم . و او از همین فرصت استفاده می‌کند و می‌آید توی اتاق.می‌گوید بگذار من بنویسم.بعد انگشتانش را دراز می‌کند تا کی‌بورد را از من بگیرد.محکم می‌کوبم روی دستش ،جوری که من و خودش و کامپیوتر هر سه تا با هم هنگ می‌کنیم.تا به خودم بیایم می‌بینم زودتر از من آمده و دارد می‌نویسد. هر چه چرت و پرت این‌جامی‌خوانید او نوشته‌است. تازگی‌ها اصلا نمی‌گذارد من بنویسم.خودش می‌نویسد بعد امضای مرا می‌گذارد که یعنی من نوشته‌ام.می‌خواهد شما را گول بزند. مثل همین نوشته که او نوشته نه من. پس گولش را نخورید. من هر وقت خودم بنویسم حتما یک‌جوری به شما می‌رسانم که من نوشته‌ام.

این را من ننوشته‌ام...

ابر سیاه سنگین لعنتی دارد خفه‌ام می‌کند.

Morning

I believe in the morning

maybe soon

maybe never

I can't help it


آن چه از موجودی زیاد داریم صبر است. اما یکهو دیدی به قول فرهنگ لغات امروز قاط زدیم همه‌ی کاسه کوزه‌ی را ریختیم به‌هم.

به قول شاعر که اسمش یادمان نیست و یحتمل مولاناست :

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید

مشکل این‌جاست که لیلی هم رفته پشت کوه قاف پنهان شده و زلفش دست نمی‌دهد تا بر گردن مجنون کنیم یا کنند.

ببین! اصلا بی‌خیال

.......

 سبک که شدیم می‌خندیم . خیلی می‌خندیم . آی خنده دارد این روزگار. آی خنده دارد...

روزگار فعلی ما چنین است، چه می شود کرد...

زندگی با همین قصه‌هایش زندگی ‌است

شهر ِ شب

روزها به ماه

ماه ها به سال

سال ها به هیچ

...............

چند دقیقه به نیمه شب.

هزار سال به صبح

..........

از بادگیر ِ سقف شهر ِ شب

دیو سیاه ِ درد

به خراب ِ خانه ی بی خواب

رخنه می کند

کو تا سحر...؟

.....

بايد فراموش كنم خوابي را كه هرگز نديده ام و كابوسي را كه هيچگاه به سراغم نيامده .

نمی‌شود که

اینطور نمی‌شود ...

ما نیستیم ! ما خودمان نیستیم. هی دویده‌ایم و دویده‌اند، از ارابه و گاری و چه می‌دانم چه، به طیاره و موشک و فضاپیما رسیده‌ایم. از یخچال نفتی آن سال‌ها و اجاق زغالی به برق و اجاق ماکرو و هزار کوفت دیگر رسیده‌ایم. اما هنوز نیستیم. وجود نداریم .

دیوار غارهامان که بر آن نقش می‌زدیم شده است موزه معاصر و لوور اما نیستیم. باور کن نیستیم،

روزگار چنان و چنین می‌خواست و می‌خواهد. آن اوج و این فرود و اوج احتمالی فردا را.

ما دویده‌ایم! ما‌دویده‌ایم، ما همچنان می‌دویم ، حتی اگر تمرگیده‌ باشیم. مرده‌مان هم می‌دود!

کو تا سحر...؟

حیرون چی

مثل همیشه داشتم تو یکی از خیابان دراز و شلوغ  این شهرِ خالی قدم می زدم و تو حال خودم بودم.

خسته شدم، رو یکی از نیم کتهای سیمانی گوشه خیابون نشستم، هوا هم که گرم و دم کرده ...

داشتم با خیالهای خودم کلنجار می رفتم که گفت: "نمی دونم آخه حیرون چی هستی؟"

پیرمردی بود با موها و محاسن سپید، مثل برف. با خودم گفتم برف و این گرما !! مگه میشه!!

دوباره پرسید "نگفتی حیرون چی هستی؟"

گفتم: "شده به خیال های محال هم راضی بشی؟"

سری به نشانه افسوس تکان داد

بلند شد و آرام آرام رفت...

یادم رفت ازش بپرسم شما حیرون چی هستید؟

سرآغاز

مدت ها بود كه فكر مي كردم بد نيست وبلاگي براي خودم داشته باشم. اما ترديد داشتم . از همان ترديد‌هاي هميشگي ناشي از بي حوصلگي‌ها و اين‌ها. تا اين كه با حضور دوباره دوستی در این فضا اين ترديد كم شده و يا دارد به يك تصميم تبديل مي‌شود.

همان دوست کمکم کرد تا اینجا شکلی بگیرد، قالب را و حتی اسم وبلاگ را پیشنهاد داد که سریع تصویب شد.

می خواهم  بنویسم از خودم، از تو، از روزگار و از تکافو، تا چه پیش آید....