گریز حضور
بهطور شگفتی دستانم دراز شد و توانستم بگیرمت. حالا اینجا کنار میز یا روی آن مینشینی و مرا نگاه میکنی یا فقط فکر میکنی . یعنی من فکر میکنم که فکر میکنی
اینجا به اندازه کافی جا هست . یعنی آنقدر هست که تو هم باشی ، منم باشم و این میز و خرت و پرت.
بیقراری نکن
خب از قفس بزرگتر است. این را که نمیتوانی انکار کنی. بیا این را بگذار دهانت. آب میخواهی؟ همینجا این کنار است. بنوش.
فردا نیستم. گندم میخرم.، تو باش. در و پنجرهها را بستهام تو هم که کلید نداری سعی نکن بروی . جز این که خودت را خسته و آزرده کنی حاصلی ندارد. شیشه نمیشکند.
حضور تو در تنهایی ِ من معجزه است. حالا تو داری فکر میکنی... راستی به چه فکر میکنی؟
خستهام کردهای ! از بس که سکوت و سکوت.
یادت میاید که روزی ....
حالا من دستانم کوتاه است. حالا مهم نیست.....
حالا که هستی.... هستی اما که نیستی
بیقراری نکن
باشد، باشد، بیا این هم پنجره
برو....
فقط خاطرت باشد
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها
به باران
برسان سلام ما را