حالا که می‌خواهم بروم بخوابم، این ابر سیاه سنگین آمده کنار پنجره نعره می‌کشد.

کار امشبش که نیست.تقریبا هر شب می‌آید پشت پنجره نمی‌گذارد بخوابم.نه این‌که همیشه نعره بکشد.گاهی سوت می‌زند،گاهی آواز می‌خواند، گاهی دست‌هایش را می‌آورد جلو و جوری که انگار می‌خواهد خفه‌ام کند گردنم رافشار می‌دهد.اما نه تا حدی که خلاصم کند تا مرز خلاصی می‌بردم و بازم می‌‌آورد.

نه برف هست نه باران. کوفت هم نیست. ابری که می‌گویم نمی‌بارد اصلا.ادایش را در می‌آورد.صدای شرشر می‌آید اما فقط صداست.پنجره را که باز می‌کنم این را می‌فهمم . و او از همین فرصت استفاده می‌کند و می‌آید توی اتاق.می‌گوید بگذار من بنویسم.بعد انگشتانش را دراز می‌کند تا کی‌بورد را از من بگیرد.محکم می‌کوبم روی دستش ،جوری که من و خودش و کامپیوتر هر سه تا با هم هنگ می‌کنیم.تا به خودم بیایم می‌بینم زودتر از من آمده و دارد می‌نویسد. هر چه چرت و پرت این‌جامی‌خوانید او نوشته‌است. تازگی‌ها اصلا نمی‌گذارد من بنویسم.خودش می‌نویسد بعد امضای مرا می‌گذارد که یعنی من نوشته‌ام.می‌خواهد شما را گول بزند. مثل همین نوشته که او نوشته نه من. پس گولش را نخورید. من هر وقت خودم بنویسم حتما یک‌جوری به شما می‌رسانم که من نوشته‌ام.

این را من ننوشته‌ام...

ابر سیاه سنگین لعنتی دارد خفه‌ام می‌کند.