چقدر سخت شده "همه چیز". از نوشتن بگیر تا حتی قدم زنان رفتن تا پارک. غیر از سخت صفت‌های دیگری هم دارد این "همه چیز" ...

یک‌جوری شده ، مثلا ناجور شده ، نافرم شده...

++++

غروبی ابری و دلگیر

کوچه های تنگ و بی نشانه

خیالم مستغرق اوهام شده

اوهام  ِ ...

فارغم از اینکه کجایم.

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز                      بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

++++

اول بار که شنیدمش مرا به روزگار نوجوانی برد. زمانی که بارها به این ترانه گوش می‌دادم بدون این‌که بفهمم چه می‌گوید. اما حالا ...

حالا فرق کرده همه چیز ...

همه چیز...



Save Target As